** شکوفه ی بهار نارنجم ** ۷۳۲ . سه شنبه : بابا مرخصی گرفته تا مثلا روز تولدت خونه باشه ... اما صبح زود رفت بیرون و ساعت ۱۱ که ما تازه بیدار شده بودیم برگشت ... صبحانه خوردیم ... بادکنک هات رو آوردم و بادشون کردم و ریختم وسط اتاق ... کلی ذوق میکردی و شوتشون میکردی و از لابلاشون میدوییدی اینور اونور ... من و بابا هم اومدیم و سه تایی بازی کردیم و فیلم هم گرفتیم ... بعدش بابا حاضر شد و رفت پیش دوستش ... داشتیم بادکنکارو به سقف وصل میکردیم که بابا اومد و برامون ناهار آورد و دوباره رفت ... با دیدن کباب از خودبیخود شده بودی و نشستی تا بهت غذا بدم ... ناهارت رو دادم و بعدش آهنگ گذاشتیم و من رفتم سراغ جمع و جور آشپزخونه و تو هم با بادکنکای آویزو...